دیوانه ی سنگ چاه
همین علاقه ام
تا هزار عاقل این قوم
در شوق مصر
پیراهن از پی گرگ بدرند.
چشم به راه
دور از چشم ديگران
همه ی حرفهايم را
در گوشه ی حياط
زيرسنگی پنهان کرده ام
امروز به سايه ی هر سنگی نزديک می شوم
بی قرار به ياد همان سنگ نوشته ... می روم
به دلم گواه شده
روزی باران خواهدآمد
وغبار ازچهره ی سنگ ها خواهدشست
و من سنگ نوشته ام را خواهم يافت .
پنجره ام نیمه باز است
و چراغی که برکو چه می سوزد
ر قص سر ا نگشتا نم
از آ هنگ جارو ی رفتگر پیر
یعنی پاسی از شب گذشته است
چشما نم نیمه باز می سوزد
و نگاه سحر باز تا ا نتهای شب
و پنجره ی بسته ی تو
من با و ز یدن و ا ژ ه
کلمات ا ز یا د رفته را
با لر ز ش دست خط در یا
از در یچه ی خیال می نو شم
هر و قت کلمه کم دارم
می نو یسم ٬ تو
حالا تو بگو
عشق را کدام مادر
شبیه تو ز ا یید ؟
مهم نیست که شب نیمه ی راه است
تو با صد ا ی ساز
رو یا می بافی و من خیال
ر فتگر پیرکو چه
چشم نیمه سو ز
ا ندو ه مچاله شده در خاطرات
گلدان پشت پنجره ی رو به خیال
که پرده پوش پیراهن ساده ی تو ست
شهرزاد قصه گو
الفبای خواب از یاد رفته است